دلم یک دوست میخواهد که اوقاتی که دلتنگم

دلم یک دوست میخواهد که اوقاتی که دلتنگم

بگوید خانه را ول کن بگو من کی، کجا باشم؟

 

امیدی بر جماعت نیست میخواهم رها باشم

اگر بی انتها هم نیستم بی ابتدا باشم

 

چه می شد بین مردم رد شوی آرام و نامرئی

که مدتهاست میخواهم فقط یک شب خدا باشم

 

اگر یک بار دیگر فرصتی باشد که تا دنیا –

بیایم دوست دارم تا قیامت در کما باشم

 

خیابانها پر از دلدار و معشوقان سردرگم

ولی کو آنکه پیشش میتوانم بی ریا باشم ؟

 

کسی باید بیاید مثل من باشد، خودم باشد

که با او جای لفظ مضحک من یا تو، ما باشم

 

یکی باشد که بعد از سالها نزدیک او بودن

به غافلگیر کردنهای نابش آشنا باشم

♡♡♡

 سیدسعید صاحب علم

دلارامم، تو آرامم، تو را رامم، کجا ماندی؟

دلارامم، تو آرامم، تو را رامم، کجا ماندی؟

شدم صیدت، تو بُردی از دل آرامم، کجا ماندی؟

 

اسیری دستِ تقدیرم، که در دامِ تو زنجیرم

کشانیدی مرا با دانه در دامم، کجا ماندی؟

 

زدم من دست و پا افتاده ام در دامِ تو بی جان

تو دیگر تابِ من بُردی و من خامم، کجا ماندی؟

 

قفس را پیشِ من آور، به زندانت شدم باور

که من دیگر دِلت زندان نمی نامم، کجا ماندی؟

 

پشیمانم، نمی خواهم که آزاد از قفس باشم

کنارت می شود دنیا مرا کامم، کجا ماندی؟

 

غَزالم، مستم از آن مِی که چشمانت شود ساقی

خمارم، پر کن از آن مِی تو در جامم، کجا ماندی؟

 

چو در دامت شدم، عشق از همان دَم سایه بانم شد

در این وادی، تو آغازی و فرجامم، کجا ماندی؟

آدوهای زیادی به دیدارت خواهند آمد

آدمهای زیادی به دیدارت خواهند آمد،

دستت را می فشارند،

روی ماهت را می بوسند

و صمیمانه ترین تبریکات قلبی شان را نثارت می کنند،

ولی…

هیچکدام مثل من گوشه مبل خانه ات کز نمی کند،

هیچکدام برایت شعر نمی نویسد،

هیچکدام شعر نمی خواند.

من زیرکانه دردم را پشت دود سیگارم پنهان می کنم

و با صدایی که بطور غم انگیزی می گیرد، برایت می خوانم

از غربتم در شهرهای دور،

از غربتت همین نزدیکی ها،

از دور بودنت،

از این سالیان سال،

از این یک سال دیگر هم،

از این تولدها،

از این جشنهای بدون من،

از این جشنهای بدون تو،

از آروزهایی که برایت داشتم،

از آرزوهایی که برایت دارم،

از آرزوهایی که پشت دستم را داغ کرده ام

و دیگر نخواهم داشت،

از وعده های دروغ ..

اینکه سال بعد می آیم

و هرگز نیامدنم،

اینکه سال بعد منتظرم میمانی

و منتظر نماندنت.

من روی ماهت را می بوسم،

صمیمانه ترین تبریکات قلبی ام را تقدیمت می کنم

و مصرانه وعده میدهم سال بعد، همین موقع می آیم،

تو میخندی

و میدانی نمی آیم .. .

♡♡♡

نیکی فیروزکوه

تو باشی و کمی هم بوسه بازی آی می چسبد

تو باشی و کمی هم بوسه بازی آی می چسبد

تو باشی و کمی هم بوسه بازی، آی می چسبد!

 

تو باشی و کمی هم بوسه بازی، آآآی می چسبد!

هوای غربت و مهمان نوازی، آآآی می چسبد!

 

مونالیزای لبخندت خرابم میکند یارا!

من و این لذت تصویر سازی، آآآی می چسبد!

 

نمازم را نمی خوانم مگر در مسجد چشمت!

مسلمان بازی و این بی نمازی، آآآی می چسبد!

 

چه حالی میکنم در روستای گرم آغوشت!

بهار و عشق و گرمای نفسهایت، آآآی می چسبد!

 

عسل ریز لبانت را بنوشم پشت یک بوسه

و تو هی دست و پایَت را ببازی، آآآی می چسبد!

 

همین لحظه من و تو هر دو قاضی، رای صادر شد:

توعشق من، من و تو هر دو راضی، آآآی می چسبد!

نگاهت می کنم

نگاهت می کنم ؛

تمامِ ثانیه هایی که حواست نیست ،

تمامِ لحظه هایی که بی هوا میانِ افکارم پرسه می زنی .

حواسم را از تمام جهان می گیرم و پرتِ تو می کنم ،

که تو تنها لایقِ حواس پرت ترین حالتِ ممکنِ منی !

من هنوز هم به گرمیِ اولین سلامِمان می خواهمت …

و حیف است سهمِ من نباشی ،

و حیف است رویِ زمین عاشقت باشم !

دارم دنبالِ سیاره ای می گردم

سیاره ای که خالی از همه باشد ،

که تو را با خودم به آنجا ببرم و در غروبِ نارنجی اش ؛

جوری در آغوشت بگیرم که از گرمایِ خواستنم ، داغ شوی ،

جوری ببوسمت که از لمسِ لبانم ، بی حس شوی ،

و جوری عاشقت باشم ؛

که با تک تکِ سلول هایت آن را حس کنی …

صبر کن و ببین …

یکی از همین روزها

به تو ثابت خواهم کرد ؛

تویِ لعنتی را آفریده اند ؛

تا منِ دیوانه عاشقت باشم …

 

نرگس صرافیان طوفان

شبها که چشم مست تو پر ناز میشود

شبها که چشم مست تو پرناز می شود

یعنی گره زکار دلم باز می شود

 

ساز غم کلام تو شیوا و دلپذیر

در خلوت شبانه من ساز می شود

 

با قصه های روشن باران طلوع صبح

در من سرود عشق تو آغاز می شود

 

نقش نگاه گرم تو در ذهن سرد من

کم کم بدل به صورت یک راز می شود

 

یک روز یا دو روز ندانم تمام عمر

دل با غم فراق تو دمساز می شود

 

با مرغکان عاشق و گنجشککان کوی

بر بام و بر درخت هماواز می شود

 

وقتی روی زپیشم و تنها شود دلم

آن وقت پای غم به دلم باز می شود

باز شب آمد و چشمم ز غمت دریا شد

باز شب آمد و چشمم ز غمت دریا شد

ماه روی تو در این آینه ها پیدا شد

 

نامه ی مهر تو دزدیده چراغی افروخت

که به یک لحظه جهان در نظرم زیبا شد

 

نامه ات پیرهن یوسف من بود و از آن

چشم یعقوب دل غمزده ام بینا شد

 

گفتم آخر چه توان کرد ز اندوه فراق

طاقتم نیست که این غصه توانفرسا شد

 

ناگهان یاد تو بر جان و دلم شعله فکند

دل تنها شده ام برق جهان پیما شد

 

آمدم از پی دیدار تو با چشم خیال

در همان حالت سودا زدگی در وا شد

 

باورت نیست بگویم که در آن غربت تلخ

قامت سبز تو در خلوت من پیدا شد

 

آمدی نغمه زنان خنده کنان سرخوش و مست

لب خاموش تو پیش نگهم گویا شد

 

بوسه دادی و سخن گفتی و رفتی چو شهاب

ای عجب بار دگر دور جدایی ها شد

 

ای پرستوی مهاجر چو پریدی زین بام

بار دیگر دل غربت زده ام تنها شد

 

باز من ماندم و تنهایی و خون گرمی اشک

باز شب آمد و چشمم ز غمت دریا شد

 

مهدی سهیلی

یک نفر آمده دنیای مرا سبز کند

یک نفر آمده دنیای مرا سبز کند

خواب و بیداری و رویای مرا سبز کند

 

پلک چشمان تر پنجره را بگشاید

سمت دیوار تماشای مرا سبز کند

 

بشکند قفل لب صبر قناری تو را

بال بشکسته توکای مرا سبز کند

 

سیب لبخند به لبهای تو آویزد و بعد

فصل نمناک غزلهای مرا سبز کند

 

و به لبهای کویر دل بی زمزمه ام

زمزم زمزمه آرای مرا سبز کند

 

عندلیبانه سخن ساز کند کلک مرا

طبع شیرین شکر خوای مرا سبز کند

 

و به یمن نفس سبز اهورایی عشق

از ثری1 تا به ثریای مرا سبز کند

 

کسی از نسل اقاقی کسی ازجنس بهار

یک نفر آمده دنیای مرا سبز کند

صدایی به رنگ صدای تو نیست

صدایی به رنگ صدای تو نیست

به جز عشق، نامی برای تو نیست

 

شب و روز تصویر موعود من

در آیینه جز چشم های تو نیست

 

تنِ جاده از رفتنت جان گرفت

رگ راه جز ردِّپای تو نیست

 

مزار تو بی مرز و بی انتهاست

تو پاکیّ و این خاک جای تو نیست

 

به تشییع زخم تو آمد بهار

که جز سبز رخت عزای تو نیست

 

کسی کز پی اهل مرهم رود

دگر شیعۀ زخم های تو نیست

 

به آن زخم های مقدّس قسم

که جز زخم مرهم برای تو نیست

 

قیصر امین‌پور

بهار می رسد بیا پرستوی بهاری ام

بهار می رسد بیا پرستوی بهاری ام 

عطر بزن بهار را پونه ی جویباری ام

 

شکیب چشم های تو که امن گاه زندگی ست 

مدام می برد چرا به سمت بی قراری ام ؟

 

چنین که گیج و ابری ام، تفاوتی نمی کند 

وضع سپید عادی وحالت اضطراری ام

 

به گیسوی طنابی ات به دار می زنی مرا 

چنان که غبطه می خورد جهان به سربه داری ام

 

ستاره ای نمی دمد زخاک آسمان من 

چنین که در کویر شب به خاک می سپاری ام

 

کویر تشنه کامی ام تشنه ی مهربانی ات 

روان شو ای زلال من برای آبیاری ام

 

نثار یک نگاه تو شعر زلال روشنم 

نذرِ بهارِ چشمِ تو ، چشمه ی ذوق جاری ام

 

شکوه عاشقانه را غزل غزل به روز کن 

برای تنگی دلم ، غزل بخوان قناری ام 

 

سعید عندلیب

دوباره می سرایمت

دوباره می سرایمت تو را كه شاعرانه ای

بها نه می كند دلم تو را كه بی بهانه ای

 

همیشه چشم های تو دلیل شعرهای من

میان این همه غزل فقط تو عاشقانه ای

 

خدا تو را نیافرید مگر برای قلب من

كه از تبار صبحی و زلال صادقانه ای

 

بخند خنده های تو بهانه ی ترانه هاست

دلیل هر سكوتی و شروع هر ترانه ای

 

تو ضربدر دل منی و حاصل شما غزل

همیشه جذر تو منم تویی كه بی كرانه ای

 

نهاد بی گزاره ای اگر چه بی خبر ولی

رسیدی و برای من همیشه جاودانه ای

 

رضا قریشی نژاد

گفتم ای عشق بیا تا که بسازی ما را

گفتم ای عشق بیا تا که بسازی ما را

 یا نه، ویرانه کنی ساخته ی دنیا را

 

گفتم ای عشق چه بر روز تو آمد امروز

 که به تشویش سپردی شب عاشق ها را

 

چه شد آن زمزمه ی هر شبه ی ما ای دوست

 چه شد آن صحبت هر روزه ی یاران یارا

 

چشمه ها خشک شد از بس نگرفتی اشکی

 همتی تا که رهایی بدهی دریا را

 

حیف از امروز که بی عشق شب آمد ای عشق

 کاش خورشید تو آغاز کند فردا را

 

محمد علی بهمنی

یک صندلی برای نشستن کنار تو

از روز دستبرد به باغ و بهار تو

دارم غنیمت از تو گلی یادگارتو

 

تقویم را معطل پاییز کرده است

در من مرور باغ همیشه بهارتو

 

از باغ رد شدی که کشد سرمه تا ابد

بر چشم های میشی نرگس غبارتو

 

فرهاد کو که کوه به شیرین رها کند

با یک نگاه کردن شوریده وارتو

 

کم کم به سنگ سرد سیه می شود بدل

خورشید هم اگر نچرخد بر مدارتو

 

چشمی به تخت و بخت ندارم مرا بس است

یک صندلی برای نشستن کنار تو

 

حسین منزوی

ای لبت از هرچه باغ سیب شیرین بیشتر

ای لبت از هر چه باغ سیب ، شیرین بیش تر

کِی به پایت می شود افتاد از این بیش تر ؟

 

ترس دارم عاشقانت مست و مجنون تر شوند

روبری خانه ات بگذار پرچین بیش تر!

 

ماه سیری چند!هر شب با وجودت ای پری

موج دریا می رود بالا و پایین بیش تر 

 

وصف آسانی ست ... هر چه خنده هایت کم شوند

شهر پیدا می کند شب گرد غمگین بیش تر

 

آن بهاری که نسیمت را ندارد بهتر است

هر شب عیدش ببارد برف سنگین بیش تر 

 

خواب دیدم (نیستی) تعبیر آمد (می رسی)

هر چه من دیوانه بودم ابن سیرین بیش تر!

 

امیرعلی سلیمانی

کی میرسم به لذت در خواب دیدنت

کی میرسم به لذت در خواب دیدنت

سخت است سخت از لب مردم شنیدنت

 

هرکس که این ستاره ی دنباله دار را

یک قرن پیش دیده زمان دمیدنت

 

از مثل سیل آمدنت حرف می زند

از قطره قطره بر دل خارا چکیدنت

 

پروانه ها به سوختنت فکر می کنند

تک شاخ ها به در دل طوفان دویدنت

 

من …من ولی به سادگی ات مهربانی ات

گه گاه هم به عادت ناخن جویدنت

 

آخر، انار کوچک هم بازی نسیم!

دیگر رسیده است زمان رسیدنت

 

پایین بیا که کاسه ی دریوزگی شده است

زنبیل من به خاطر از شاخه چیدنت

 

یا زودتر به این زن تنها سری بزن

یا دست کم اجازه بده من به دیدنت…

 

پانته آ صفایی بروجنی

دستت شبیه قبل پناهم نمی دهد

دستت شبیه قبل پناهم نمی دهد

در سرزمین قلب تو راهم نمی دهد

 

چشمی که با اشاره سکوت مرا شکست

پاسخ دگر به حرف نگاهم نمی دهد

 

این اشك‌ها‌، ستاره‌ی شب‌های غربتم

نوری به آسمان سیاهم نمی دهد

 

احساس عشق ، همسفر نیمه راه من

جانی به لحظه های تباهم نمی دهد

 

یا عشق یا وصال ...چه سخت است زندگی

وقتی که هر دو را به تو با هم نمی دهد

 

گاهی هم انتخاب، فقط یک بهانه است

یعنی هرآنچه را که بخواهم ، نمی دهد...

 

مرضیه خدیر

خوشبینی

خوش بینی یک آهنربای شادیست.

اگر مثبت بمانید، چیزهای خوب و مردم خوب به سمت شما جذب خواهند شد .

نوبت عاشقی

با عشق و جنون مرا سرشتند

پیشانی من به خون نوشتند

 

  بشکفت چو غنچه های احساس

عقل و خرد از دلم بهشتند

 

  دیوانگی و شکوه عشقت

از میوه و بار صد بهشتند

 

  عشاق تو حاضرند هر جا

نه مسجد و دیر و نه کنشتند

 

  هر لاله سرخ رو که بینی

از اشک دو چشم ما بکشتند

 

  چون نوبت عاشقی ما شد

این قصه ز خون دل نوشتند

 

  سرو است کنون مست و غزلخوان

چون تاج جنون به سر نهشتند

 

سعید چرخچی

غزل چشمت غزل مویت غزل لبهات بانو جان

غزل چشمت غزل مویت غزل لبهات بانو جان

خدا رحـمش بیاید بر مخاطب هات بانــو جان

 

نگاهت منتقدها را حسابـی بـی زبان کرده

و شاعرهای سر در گم که در شب هات بانو جان

 

غنایی راه رفتن ها؛حماسی عشوه کردن ها

چه می چسبد برای ما مجرب هات بانو جان

 

تبــم تند است و هذیانم مفاعیلن مفاعیلن

دعا کن قسمتم باشد تو و تب هات بانو جان

 

رسیدم روی این بیتی که عمرش یازده قرن است

و می پرسم به شکلی که مودب هات بانو جان:

 

تو مرصاد العبـادی یا فـروغ کشف الاسراری

که رندی می گذارد سر به مکتب هات بانو جان؟

 

تو لامذهب ترین شعری که خیییییلی دوستش دارم

به می سجاده رنگیـن شد و شد لب هات بانو جان

 

 

کمیل ایزدجو

چرا باورت نیست

تو را دوست دارم ، چرا باورت نیست ؟

به عشقت دچارم ، چرا باورت نیست ؟

 

تمام خودم را _ اگر چند ناچیز _

به تو می سپارم ، چرا باورت نیست ؟

 

من ابری ترین بُغض - بُغضی که باید -

که باید ببارم ، چرا باورت نیست ؟

 

اگر هم در آتش ، ولی باز با تو

قدم می گذارم ، چرا باورت نیست ؟

 

کویرم ، پُر از تشنگی... با تو امّا

پُر از چشمه سارم چرا باورت نیست ؟

 

کنار تو چون جویباران ِ جاری

صدای بهارم ، چرا باورت نیست ؟

 

♡♡♡♡

سهیل محمودی

رقص بی اراده

نه رقص بی اراده ی چین های دامنم

نه رد بوسه ای که به جا مانده بر تنم

 

 

نه تاج گل، نه تور، نه پیراهن سفید

نه رنگ تازه ای که به موهام می زنم

 

 

چیزی به جز خیال تو باعث نمی شود

گاهی به یاد داشته باشم که یک زنم

 

 

وقتی که هستی و شب و روزم پراز غم است

وقتی تو را نداشته باشم چه می کنم ! ؟

 

 

ای بادها! چگونه به من یاد می دهید

این خانه را به عطر تن او بیآکنم؟

 

 

ای ابرها که روی سرش چتر می شوید

از روشنایی تن او دل نمی کنم

 

 

گاهی بتاب طعم دهانم عوض شود

لیموی باغ میوه ی خاموش و روشنم!

 

 

شیرین خسروی

همین دقیقه همین ساعت  ...  آفتاب ... درست

همین دقیقه، همین ساعت ... آفتاب، درست

کنـــار حوض، کمــی سایه داشت روز نخست

 

تو کنـــج باغچه، گلهای سرخ می چیدی...

پس از گذشتن یک سال یادم است درست

 

ببیــن چگونـه برایت هنـــوز دلتنگ است

کسی که بعد تو یک لحظه از تو دست نشست

 

چقــدر نامــــه نوشتـــم ... دلــم پر است چقدر

امید نیست به این شعرهای ساده ی سست

 

 

دوباره نامه ی من... شهر بی وفا شده است

چــه خلوت است در این روزها اداره ی پست!

 

 

نجمه زارع

در قاب دلم عکس تو ماندست هنوزم

در قاب دلم عکس تو ماندست هنوزم

ميبينم و آهي کشم و باز بسوزم

 

انصاف نبود دانه رود دام بماند

در کنج قفس پشت سرت چشم بدوزم

 

رفتي و نگفتي که چه آيد به سر من

در حسرت خالي زتو در هر شب و روزم

 

شورید به من بخت و دلم تار که بی تو

سوزم زدل و بي کس و تنها نفروزم

 

بي تو گذر از وقت و زمان گشت دل آزار

دیروز چو امروز و شبانگاه چو روزم

 

گاهي گله مندم زتو چون عهد گسستي

گه نالم از ین دل که اسیرست هنوزم

 

 

داور ادیب

غزلی تازه نوشتم غزلی تازه برات

غزلی تازه نوشتم غزلی تازه برات

تا بخوانی و بگویی: به فدای غزلات

 

غزلی مثل تو شیرین غزلی مثل تو شاد

مثل چشمای قشنگت تو شب رقص نگات

 

 

غزلی سبزو صمیمی غزلی نرم و لطیف

مثل ابریشم دستات مثل آهنگ صدات

 

غزلی مثل غزل های جوانی خودم

با همان وزن ملیح فعلاتن فعلات

 

گفتم و از لب این پنجره دادم به نسیم

و پراکنده شدن توی هوا این کلمات:

 

"دوستت دارم" و "من عاشقتم" "قلب منی"

"بی تو می میرم" و "دلبندم" و "جانم به فدات"

 

واژها مثل پرنده پر زدن تا بشینن

نرم و آهسته کنار یکی از پنجره هات

 

واژه ها منتظرن پنجره رو باز کنی

تا بریزن تو اتاقت بریزن رو دست و پات...

 

 

 

بهروز یاسمی

خیس اگر بود نگاهم که فراوان باشد

خیس اگر بود نگاهم که فراوان باشد

زیر چترِ تو فقط نم نم باران باشد

 

خسته این کاغذ و آن جوهر خودکار که ما

آنقدر جمله نوشتیم که رمّان باشد

 

زیرِ هشتی یِ حقیقی یِ نگاهت بودم

پشت هر هجمه ی چشمان تو زندان باشد

 

من امیدم همه این است که پایان برسد

طاقِ ابروی شما در خط پایان باشد

 

محوِ تکرار شما ثانیه ها صفر شود

لمس دیدار شما در حد امکان باشد

 

روی رفتن و نبودن خط ممتد شده ام

که فقط بودن و بودن همه عنوان باشد

 

تو اگر شعر شوی مصرع آخر برسد

قافیه رقص کنان باشد و خندان باشد

 

مصطفی پایمرد

آری امشب عشق صرف با تو بودن میشود

آری امشب عشق صرف با تو بودن میشود

 دیدگانم تا سحر از دست تو تر میشود

 

انتظار آری به پایان میرساند شکوه ها 

 لیک عمرم در فراقت بازهم,سر میشود

 

دامن ظلمت بگیرد تاروپود هستی ام 

 غنچه عشقم بدستت, آه, پر پر میشود

 

تاب بی مهری ندارد قلب پر احساس من 

 کن نوازشها که حالم با تو بهتر میشود

 

گر کنارم باز آیی باهمه بد عهدی ات 

 پاکی و صدق و صفا باهم برابر میشود

 

 

مهربانی رسم دیرین تو میباشد بلی

اضطرابم چون تو باشی, باز ,کمتر میشود

 

گر دعایم کارگر گردد, بسان لحظه ای

رفتنت مثل همیشه ,حرف آخر میشود

 

..... عشق لیلی گرکند غوغا درون سینه ای

خوب میدانم که مجنون, نیز, مجنون تر میشود

 

محمد مظفری خواه 

می خوانم هرشب قصه ای از نو برایت

میخوانم هر شب قصه ای از نو برایت 

 حس میکنم دستم بروی گونه هایت....
 
از برکت آغوش تو تا صبح مستم 
 مست از شراب آتشین بوسه هایت....
 
زل میزنم بر چشمهایت نازنینم
 در انتظارم,انتظار خنده هایت....
 
عاشق چه دارد جز دلی مسکین و بیمار
ذکر دلم گشته,الهی جان فدایت....
 
حرفی نزن چیزی نگو,تنها نگه کن
 بر اشک چشمی که ره افتاده بپایت....
 
ثابت نمیخواهم کنم عاشق منم ,نه 
اما بدان عمریست ماندم با وفایت....
 
با رفتنت آتش گرفت جانم ولیکن 
خوشحالم آخر استجابت شد دعایت....
 
مجنون تر از مجنون لیلی من ندیدم 
 خاموش عاشق مانده ام از کرده هایت....
 
 
 
محمد مظفری خواه 

مهر تو پرورده ام در صدف سینه ام

مهر تو پرورده ام در صدف سینه ام

کاش که قسمت شود صید کنم جیره ام

 

با من آشفته حال هر چه توانی بکن

کز طلب روی تو داغ و بلا دیده ام

 

باورم آخر نشد رفتی و بگذاشتی

از نگه سرد تو، آه که رنجیده ام

 

گر هوس زور داشت غمزه و بازوی تو

باک زپیکار نیست این سر و این سینه ام

 

تا که گرفت عالمی شهرت مهروی تو

زان زسر ادعا از همه ترسیده ام

 

باز به مهر و وفا سوی من ای گل نگر

تا زبلای مهان جان بکند بیمه ام

 

مدعیان گفته اند وعده به فردا دهی

در پس این طنز تو بر همه خندیده ام

 

در حرم کوی دل قبله ام ابروی توست

زان همه شب در پی روی تو گردیده ام

 

 

 

مرتضی نوید

آری! هوا خوش است و غزل خیز در بهار

آری! هوا خوش است و غزل خیز در بهار

باریده است خنده‌ی یکریز در بهار

 

از باد نوبهار - حدیث است - تن مپوش

باید درید جامه پرهیز در بهار !

 

اما خدا نیاورد آن روز را که آه ...

گیرد دلی بهانه پاییز در بهار

 

بی دید و بازدید تو تبریک عید چیست؟

چندین دروغ مصلحت آمیز در بهار

 

با دیدنم پر از عرق شرم می‌شوند

گل‌های شادکامِ دل انگیز در بهار

 

می‌بینم ای شکوفه که خون می‌شود دلت

از شاخه انار میاویز در بهار ...

 

محمد مهدی سیار

چه فرقی می کند دنیا تو را پر داده یا من را

چه فرقی می کند دنیا تو را پر داده یا من را

جدایی حاصلش مرگ است اگر از لاله لادن را...

 

کسی از دام چشم و موی تو بیرون نخواهد رفت

که من عمریست سرگردانم این تاریک روشن را

 

تو را این قطره های اشک روزی نرم خواهد کرد

که آب آهسته و آرام می پوساند آهن را

 

منم آن ایستگاهِ پیر و تنهایی که می داند

نباید دل سپُرد این عابرانِ گرمِ رفتن را

 

تو را بخشیدم آن روزی که از من رد شدی، آری

که پلها خوب می فهمند معنای گذشتن را

 

حسین زحمتکش