نگاهت می کنم ؛

تمامِ ثانیه هایی که حواست نیست ،

تمامِ لحظه هایی که بی هوا میانِ افکارم پرسه می زنی .

حواسم را از تمام جهان می گیرم و پرتِ تو می کنم ،

که تو تنها لایقِ حواس پرت ترین حالتِ ممکنِ منی !

من هنوز هم به گرمیِ اولین سلامِمان می خواهمت …

و حیف است سهمِ من نباشی ،

و حیف است رویِ زمین عاشقت باشم !

دارم دنبالِ سیاره ای می گردم

سیاره ای که خالی از همه باشد ،

که تو را با خودم به آنجا ببرم و در غروبِ نارنجی اش ؛

جوری در آغوشت بگیرم که از گرمایِ خواستنم ، داغ شوی ،

جوری ببوسمت که از لمسِ لبانم ، بی حس شوی ،

و جوری عاشقت باشم ؛

که با تک تکِ سلول هایت آن را حس کنی …

صبر کن و ببین …

یکی از همین روزها

به تو ثابت خواهم کرد ؛

تویِ لعنتی را آفریده اند ؛

تا منِ دیوانه عاشقت باشم …

 

نرگس صرافیان طوفان