تقدیر من این بود که در بند تو باشم

دیوانه ی دیوانه ی لبخند تو باشم

چنگیزترین نادر من باشی و من هم

ای نادره ی شهر، سمرقند تو باشم

تو نقشه بریزی که چطور مال تو باشم

من عاشق این حیله و ترفند تو باشم

ای کاش که مانند مه صبح بهاری

پیچیده در آغوش دماوند تو باشم

انگشت نمایی و جنون و غم و... کم بود؟!

دیگر چه کنم تا که خوشایند تو باشم؟!